تبليغاتX
طنزنوشت های یک سفیر
 
طنزنوشت های یک سفیر
 
 
هزل تعلیم است آن را جد شنو.....تو مشو به ظاهر هزلش گرو
 

باب <اشتغال> از گلستان 2008: (چاپ شده در ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد)

دو برادر به بلادی بودند . یکی شان مثبت بچه ای بود و دیگر از دسته فرزندان ناخلف که فی الجمله خلافی نبود که نکرد و شکری نبود که نخورد. دویمی ترک تحصیل نمود و اولی به دانشگاه درس ها بخواند. حالی که از تحصیل باز آمد بگفت کنون من مهندس باشم و کار بهر من فراوان و مدرک دارم و به پشت میز اندر نشینم و شبانه روز دستور می بدهم و کار هیچ نکنم و پول گیرم و شاد باشم و...از این ماخولیا چندان گفت که طاقت گفتنش نماند!

سالی بگدشت و اورا کار هیچ نبود ، پس بر سر گذری فرود آمد بهر کسب مال بطریق آجر انداختن بالای ساختمان و ساخت ملات سیمان.

ماهی بگذشت و علف ها زیر پایش سبز گشت تا آنکه وانتی بگذشت و عملگان به پشت اندرش سوار گشتند و بر ساختمانی شدند و آجرها انداختند و ماله ها کشیدند تا که صاحب برج بیامد و وی خرمایه بود و 150تریلی بار داشت و چهل نوکر و خدمتکار و سخن آغازید که فلان مالم به انگلستان است و فلان بضاعت به هندوستان و این قباله فلان زمین است و گاه گفتی خاطر دوبی دارم که هوای آن خوش است

بیا بریم سفر دوبی،دوبی،دوبی                   منو با خودت ببر دوبی دوبی *

پسرک که این ها بدید و بشنید، دیگر طاقتش نماند و آجری به بالا بینداخت و بر فرق کوبید و بی هوش گردید. چون به هوش آمد ملت به دور وی گرد آمدند که این چه حال بود؟ و او بگفت که من هندی نی ام و فیلم هندی بهر شما نگویم ولیکن صاحب برج برادر من باشد که سال ها پیش ترک مکتب نمود ...

هان ای پسر !

بدیدی که عاقبت درس خواندن چون است و دل ها از این باب خون است و ظرفیت دانشگاه بی رویه رو به فزون است. حال که به دانشگاه اندر شدن جواد گشته و هر ننه قمری را بدانجا راهی است،پس به دانشگاه رفتن اتلاف وقت است و بدانجا نرفتن بهتر...

نزد گر به مغزت الاغی کلف**                مکن عمر خود را به مکتب تلف

که چون فارغ آیی ز تحصیل و لیک              نداری تو کار و تو پول و هدف

پسر سخن پدر را قطع نمود و بگفت ای پدر ! مرا ببخشای از قطعیدن سخن که وانتی بیامده که ما را بر سر ساختمانی همی برد...

پاورقی:

*توضیح مصحح: جونم...آآآآآآآآ...بیا بالا...

**کلف زدن=گاز گرفتن٬لغتی است مشهدی به معنای گاز زدن.

------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

- گفته بودم بر می گردم ! دیدید برگشتم !؟

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 16:0  توسط سامان فیروزی  | 

زباله دان جاری ! (چاپ شده در ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد)

پوست چیپس

بطری نوشابه

پاکت سیگار

فیلتر روغن

قوطی ما الشعیر

جوراب

چه گوارا این آب

چه زلال است این رود !

۲ اردیبهشت روز زمین پاک گرامی باد !

------------------------------------------------------------------------------------------------------

توضیحات:

۱-این نوشته صرفا برای اعلام زنده بودن نویسنده گذاشته شده! می دانم باز گشت خوبی نداشته ام...

۲-این اولین مطلب نویسنده از دی ماه۸۶ به این طرف  است...اگر جالب نشد بگذارید به حساب دور از گود بودن...

۳-قول یه مطلب بهتر برای بعدا رو میدم....

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 20:43  توسط سامان فیروزی  | 
زمان نظرسنجی:

۸تا۲۳ فروردین ماه

سوال نظر سنجی:

طنزهای نوشته شده در این وبلاگ را چگونه ارزیابی میکنید؟

نتیجه نظرسنجی:

1- عالی(آخرشه)===============================۷/۲۵٪

۲-خوب(دمت گرم) ==============================۸/۴۲٪

۳-متوسط(جای کار بیشتر داره) ======================۱/۱۷٪

۴-ضعیف(فکر میکنی خیلی بانمکی؟!) ==================۵/۸٪

۵-خیلی ضعیف(به اینا میگن طنز!؟) ====================۷/۵٪

==>به زودی با مطالب جدید خواهم آمد...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 20:38  توسط سامان فیروزی  | 

اندر احوالات بوستان*(ویژه استقبال از ورودی های جدید-سال۸۵-)

و من به دانشگاه شدم و فکر همی نمودم که آنجا گاه دانش(مکان دانش) باشد اما بعدها دانستم که در آن جماعت ((گاهی)) به دنبال ((دانش)) روند بیش از آن پی ... باشند.

ناصر خسرو در سفرنامه خود می نویسد:« ... و در آنجا مکانی بدیدم بس سبز که دود از آن بر می خاست و من پنداشتم که آن جنگلی باشد در حال سوختن و یا مکان سرخ پوستان. چون بدانجا شدم ٬جماعتی بدیدم  چوبی سفید را به کام  برند که دود از آن بر می خاست  و آن را سیگار می نامیدند و حین خاموش کردن آن را به زمین می انداختند. و من بدانستم که آن مکان را بوستان گویند و به قول حضرت حافظ "شهری بود پر کرشمه و خوبان ز شش جهت"

علاوه بر دودیان کسانی نیز بدانجا بودند که آنان را ((عشاق)) نام نهاده بودند و همگی بر این اتفاق که

چمن بی هم نشین زندان جان است    صفای بوستان از "دوستان" است

 و ازانجا چنین دریافتم که اینان نسبتی با هم ندارند.

 ودر ان بوستان گربه ای بود که هرگز حاضر به خوردن غذای مطبخ دانشگاه(که آنرا سلف همی خوانند) نبود.»

پاورقی:

*پارک دانشگاه

پی نوشت: بعضی وقت ها  آدم را زور می کنند که زود مطلب بنویسد و تحویل بدهد !! و اگر قبول کنی و کارت جالب از آب در نیاید یک نقطه تاریک در کارنامه کاریت داری که پاک شدنی نیست و نمی توانی از شر آن خلاص شوی!!...این هم حکایت همین متن ماست !

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 16:45  توسط سامان فیروزی  | 
فسق و فجور یا تفریحات ملل غربیه(چاپ شده در نشریه دانشجویی آوای مصلوب و نشریه دانش آموزی کوبه)

در اتاق خود نشسته و مشغول گوش دادن موسیقی از نوع کلاسیک غربی۱ بودم که ناگهان دایی جان بی مهابا وارد اتاق شده،ضبط صوت را به دیوار کوبید و من مات و مبهوت به این صحنه نگاه می کردم  که چگونه این وسیله به دیار باقی شتافت! ناگهان بانگ بر آورد که:
- این چیست که گوش می کنی؟ مگر نمی دانی تهاجم فرهنگی یا از آن بدتر شبیخون فرهنگی با همین چیزها انجام می شود؟ گفتم:«دایی جان!این اثر از وزارت ارشاد اسلامی...»
که ناگهان حرفم را قطع کرد و گفت :«اولا مجوز این موسیقی مربوط به زمان آن وزیر دو زنه است که نام همسرش هم «جمیله» بود! بعلاوه معلوم نیست زمان اجرای این موسیقی چه فسادها که انجام نگرفته و در کنسرت ایشان آن مرد مو بلند ساز می زند و آن خانم می جنبد و جماعت در هم می لولند و فسق و فجور می کنند!»
سپس به سمت کتابخانه رفت و رمان های خارجی را به حیاط پرت کرد و نفت بر آن ریخت و به آتش کشید.
گفتم دایی جان ! این ها فقط کتاب رمان بود.
گفت رمان های عشقی پر از فسق و فجورند.
سی دی ها را هم شکست که این ها هم فیلم های خارجی پر از فسق و فجور بودند.
«غربی ها اصولا خود را با فسق و فجور سر گرم میکنند !»
این آخرین جمله دایی جان بود که بدون خداحافظی در را کوبید و رفت !
الان حدود یک ساعت از رفتن دایی جان می گذرد :ضبط صوت ٬وی سی دی ٬و سی دی ها شکسته اند و کتابها سوخته  و شیرینی دانمارکی ها توی سطل زباله و مودم کامپیوتر خراب !
یک ساعت ! دقیقا یکساعت از رفتن دایی جان می گذرد و در این مدت دارم فکر می کنم که  غربی ها بین آن همه فسق و فجور چطور توانسته اند آپولو هوا کنند !؟
نکند آپولو را هم به قصد فسق و فجور به هوا فرستاده باشند؟


۱-نگارنده هیچ نوع دلبستگی به موسیقی کلاسیک ندارد!(قابل توجه بعضی ها!!)

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 12:0  توسط سامان فیروزی  | 

آپدیت۱:بازی آرزوهای محال...

محسن از من دعوت کرده در بازی وبلاگی "آرزوهای محال" شرکت کنم ! من هم دعوت ایشان را لبیک گفته  برای اینکه نشان دهم برخلاف دوستان که Nتا آرزوی محال ردیف میکنند من انسانی بسیار قناعت پیشه و کم خواه هستم٬  فقط آرزو میکنم که خداوند به من یک چراغ جادو محتوی یک عدد غول عطا فرماید ! الهی آمین...

آپدیت۲:نظرسنجی:

بنده از حضور پر شور شما خوانندگان همیشه در صحنه وبلاگ تشکر میکنم که بار دیگر مشت محکمی به دهان یاوه گویان زدید و با شرکت در این نظرسنجی...

خب برید تو نظر سنجی شرکت کنید! تعداد کسانی که شرکت کردن خیلی کم بوده ها.....مکان نظرسنجی گوشه پایین سمت چپ وبلاگ(زیر پیوند ها) قرار دارد. 

تولد شبگون

شاید بتوان گفت  امروز شبگون دوساله میشود.دقیقا ۲ سال پیش در چنین روزی بود که وبلاگ نویسی را شروع کردم و وبلاگی به همین اسم(شبگون) منتها در پرشین بلاگ براه انداختم و تا تابستان ۸۶ در همان وبلاگ مینوشتم٬اما زمانیکه آن اتفاق برای پرشین بلاگ افتاد  تصمیم به اسباب کشی گرفتم و شبگون را به بلاگفا آوردم.ولی این بار شبگون یک تغییر اساسی کرده بود. تصمیم گرفتم که تنها مطالب طنزم را در شبگون بگذارم...نام آن را هم کم کم عوض کردم و گذاشتم "طنزنوشت های یک سفیر".. نام شبگون در پرشین بلاگ "نشخوار های ذهنی یک مغز بیمار" بود. شاید روزی دوباره در شبگون قدیم هم نوشتم...چند وقت پیش همین تصمیم را داشتم٬یک سری از مطالب را ویرایش کردم٬ ولی نشد...به هرحال شبگون اولی مطالبی عمدتا حاوی مطالب شبه فلسفی بود و پس از ترقی٬به طنز تبدیل شد. چرا که «مرتبت طنز از فلسفه بالاتر است۱» انگیزه ام از این کار محک زدن اندیشه هایم با اندیشه های دیگران بود و طنز را به سبب همه گیری آن بهترین روش برای انتقال مفاهیم دیدم.

هر جدی هزل است پیش هازلان        هزل ها جد است پیش عاقلان۲


۱- یوسفعلی میرشکاک    ۲-حضرت مولانا

به این مناسبت یک نظرسنجی به مدت یک هفته در این وبلاگ انجام می پذیرد...مکان نظرسنجی گوشه پایین سمت چپ وبلاگ(زیر پیوند ها) قرار دارد. حتما در این نظرسنجی شرکت کنید.

ضمنا پیشنهادات و انتقادات خود را هم در قسمت نظر ها بنویسید.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 19:1  توسط سامان فیروزی  | 

ترک اعتیاد در سه سوت*(چاپ شده در ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد و نشریه دانشجویی طنز شازده)

سکانس اول:
داريوش به محفل دوستان نشسته بود و گل همى گفت و شنيد كه به نا گه يكى ازرفیقان ناشفیق، سیگاری از جیب بر كشيد و به وى تعارف همى فرمود .داريوش از جاى بشد و چنين بگفت كه شمایان رفيقان نابابيد و سپس داستانی نقل بکرد كه معتادی شطرنجی روی را پرسيدند چگونه شد كه اين گونه شدى ، چنين پاسخ بداد كه دوستِ نا باب .
سکانس دوم:
داريوش دگر بار به جمعِ دوستان فرود آمد و آنان را مشغول آماده سازى خود به قصد گردش بديد .
سوال  نمود :(( به پيك نيك  همى رويد؟))

و چنين پاسخ بشنید كه:((خير، با پيك نيك رويم((.

پس رفيقان سيخ و سنجاق و پيك نيك بر همى داشتند و با پيك نيك به پيك نيك همى رفتند و داريوش از آن نابابان كنارِه گرفت.

سکانس سوم:
داريوش به جاى پيك نيك و رفيق نا باب و ذغال خوب مطالعه را ترجيح بداد و مجله اى بر داشت زرد و بر جلدِ آن چنين نبشته بود :((محمد رضا حیایی و هديه افشار در بازداشت)) و ....
نشریه را سه بار از ابتدا تا انتها و  بالعکس  بخواند و تبلیغاتش را نيز بخواند.

سکانس چهارم
 داريوش در جوی افتاده بود و اطراف ِ وى سرنگ ها ريخته و سيگارى برگوشه لبانش و بر زبانش اين ورد كه "شقایق درد من يكى دو تا نيست"
رفیقان از وى بگذشتند و بگفتند: ((داریوشا! تو را چه شد كه اينچنين گشتى؟ مگر تو همان نه اى كه ما را داستان ها ميگفتى از رفیقان ناباب و می گریختی از سيگار ؟))
داريوش جواب بداد كه :(( آرى ،من همان داریوشم اما روزى در مجله اى زرد بخواندم كه "ترك اعتياد تضمينى در سه سوت و بدون درد و بدون بازگشت با  طب سوزنی و هیپنوتیزم و انرژى درمانى و...." و از آن آگهى ها بسيار بود و چنين اندیشیدم كه آرى ترك اعتياد آسان همى باشد و در سه سوت ممكن!پس اعتیاد را تجربت  كردن مى ارزد ! پس معتاد گشتم و دانستم ترك در سه سوت ممكن نباشد!))
پس رفيقان بخندیدند و با هم بر بساط فرود آمدند و جملگی اين جمله بر لبانشان كه "یارمهربان است كتاب اما مجله زرد باشد بدتر از دوست نا باب"


*عنوان برگرفته از عنوان مطلبی از علی زراندوست است.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 0:3  توسط سامان فیروزی  | 
آپدیت:

  سال نو مبارک...

در شروع سال جدید یادی هم از ۳دانشجویی بکنیم که بخاطر گناه ناکرده سال نو را  در تاریکی زندان تحویل می کنند... و شاید برای آنها این اولین سالی باشد که لحظه تحویل سال را در کنار خانواده هایشان نیستند... و این خانواده ها چه می کشند...امیدواریم که سال نو با  شنیدن خبر آزادی این سه دانشجو همراه باشد... 

موقعیکه می خواید به کسی تبریک بگید به جای "عید شما مبارک" بگید" سال نو مبارک"...چون عید شما مبارک یعنی" ۱۳ روز عید مبارک" ولی سال نو مبارک یعنی "۳۶۵ روز جدید برای شما مبارک باشه" 

 امیدوارم سال نو برای همه سر آغاز تحولات مثبت باشه...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

تقدیم به همه مظلومین ظلم ستیز از زمان حضرت آدم تاعصر حضرت قائم

چاپ شده درنشریه دانشجویی دگرباش (و نسخه دیگر آن در ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد ویژه هشتمین نمایشگاه بزرگ کتاب استان خراسان رضوی(آبان85))

یک محاکمه:

قاضی:
متهم ردیف دوم به جایگاه.از خودتان دفاع کنید...
متهم ردیف دوم: من...
قاضی: کافی است!شما را به کانون اصلاح و تربیت منتقل می کنیم تا مجازات بر شما جاری شود.
متهم ردیف دوم:ولی...
قاضی: بدین وسیله،متهم ردیف دوم،کتاب ((...)) به کانون "اصلاح و تربیت" منتقل می شود تا مجازات" سانسور" بر وی جاری شود...متهم ردیف اول به جایگاه !
دادستان: شما متهم به نشر اکاذیب، تشویش اذهان عمومی،اتهام و افترا هستید !
متهم ردیف اول:...
قاضی: ساکت ! شما حق حرف زدن نداری ! شما را به اشد مجازات یعنی ممنوعیت چاپ محکوم میکنم !
ختم جلسه

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 1:24  توسط سامان فیروزی  | 

به مناسبت روز درختکاری

حفاظت از محیط زیست !؟(چاپ شده در ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد)

 

سئوالی که با شنیدن کلمه "محیط زیست" به ذهن هر جنبنده ای متبادر میشود حفاظت از آن برای نسل های آینده است. سازمان مبارزه با محیط زیستضمن اعلام انزجار خود از طرح استکباری-استعماری-استحماری "حفاظت از محیط زیست"، چند دلیل ار هزاران دلیل خودرا برای مخالفت با این مقوله بشرح زیر اعلام می دارد :

1-آقا ! مگر ننه بابای ما برای ما که یک نسل بعد از آنها هستیم چه کردند که ما بفکر نسل"های"آینده باشیم !؟ مگر همانها نبودند که ...

آنان همانهایی هستند که مدعی بودند (دیگران کاشتند و ما خوردیم)

اولا چه کسی دیده که این دیگران چیزی کاشته باشند!؟

ثانیا اگر کاشته اند برای چه کس یا کسانی کاشته اند ؟

ثالثا اگر کاشتند  چه چیزی بوده که کاشتند ؟

رابعا اگر برای ما کاشتند چه کسی خورده که چیزی به ما نرسیده؟

خامسا بر فرض محال دیگران کاشتند و ما خوردیم ، ما عشقمان کشیده بکنیم تا دیگران نخورند .

2-اصولا عده کثیری از ملت ما طلبه آلودگی هستند ! نمونه اش مردم شهرهای بزرگ که از بس در آلودگی زندگی کرده اند دودی و بلکه معتاد شده اند ! وقتی در اخبار میگویند که تنفس به مدت یک ساعت در تهران معادل چندین نخ سیگار است ،چگونه انتظار دارید مردم طالب هوای پاک باشند و بخواهند به محیط زیست پناه ببرند ؟

3-حفاظت از محیط زیست اصولا موجب ترویج مفاسد در جامعه است زیرا مکانهایی مثل پارکها،دشتها،کوهها،نهرها و... محل تجمع جوانان است(تعریف:جوانان به گروهی از ملت اتلاق میشود که همه بزهکاران،افراد شرور مسلح و غیرمسلح،بیکاران،دانشجویان،اوباش و اراذل و معتادان از میان این قشر برخواسته اند.) در نتیجه برای جلوگیری از جمع شدن جوانان و ترویج مفاسد،اکیدا به نابودی محیط زیست وآلوده کردن آن توصیه می شود.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 15:26  توسط سامان فیروزی  | 

تورم شناسی(چاپ شده در ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد)

 

همراه منزل در منزل کنار تلویزیون جلوس نموده و غرق تماشای اخبار بودیم که یکی از مسئولین اقتصادی مملکت روی صفحه ظاهر شد و گفت:" خوشبختانه در کشور اصلا تورم وجود ندارد و اصلا تورم دیگر چه صیغه ای است و نمی دانیم این دروغ ها را چه کسانی از کجایشان در می آورند و هرچه می گویند کذب محض است و خالی بندی است و دغل و جنگ روانی و توطئه و تخطئه و دشمنی و عناد و الخ !" از شنیدن این خبر بسیار شاد و مشعوف گشتیم و قصد جشن و پایکوبی کردیم، گفتیم کانال تلویزیون را عوض کنیم  بلکه آهنگی پخش شود و ما نیز با آن حرکات ناموزون انجام دهیم(موزونش را گفته اند خوب نیست،نکنید!)همین که کانال را عوض کردیم یک مسئول دیگر آمد و بیان داشت که:" بله! در کمال تاسف و تاثر در کشور تورم داریم ولی قصد کنترل آن را داریم و عنقریب و به زودی و یکی از همین روزها آن را کنترل می کنیم و کمرش را می شکنیم و ...!"

با خودم گفتم  آخر  تورم چیست ؟! که هم در کشور ما هست و هم نیست! بعضی ها از غول تورم صحبت میکنند و بعضی ها منکر وجودش می شوند!؟ یعنی این غول اینقدر کوچک و صغیر است که بعضی ها آن را اینقدر ریز می بینند و با تلسکوپ و میکروسکوپ هم از رویت آن عاجزند؟

ناگهان عیال شروع کرد به داد و بیداد که آی گرانی است و تورم و ... و همه تقصیر توست ! گفتم آخر به من چه !؟ گفت خب اگر کارمند نبودی ما هم مثل آن مسئول میتوانستیم بگوییم که تورم نیست !

آبجی ما هم شروع کرد به تفسیر اقتصادی که :"ببین زن داداش ! این تورم یا نیست یا اگر باشد یک بچه صغیر است که از فرط کوچکی دیده نمی شود! و طفلک..."

اینجا بود که بغض گلوی ایشان را فشرد و های های  زد زیر گریه:"... طفلک بی سرپرست هم هست... هیچکس مسئولیت ایجادش را به عهده نمی گیرد..."

مادر جان هم که طاقت اشک نوه اش را نداشت  گفت:"الهی تصدقت بروم ! خب حلال زاده نیست ... " و شروع کرد به لعن و نفرین تورم و باعث و بانی اش که اشک دخترش را در آورده اند و الهی خیر نبینند و به زمین گرم بخورند و الهی داغ ببینند و الهی سقف آرزوشان روی سرشان خراب شود و قس علیعذا !

گفتم:" غصه نخورید! خودم باعث و بانی اش را پیدا میکنم!"

پس از کلی فشار به مغزم گفتم تورم فامیل آقای "گرانی" است،خب ریشه یابی میکنیم،این که کاری ندارد ! خب از مرغ شروع می کنم ! به مغازه مرغ فروشی رفته و قیمت مرغ را پرسیدم! وقتی نرخ را گفت الساعه کرکره مغازه را پایین کشیدم و پشت پیشخوان پریدم که مردک چرا اینقدر گران !؟خجالت نمی کشی؟شرم نمیکنی؟حیا نداری؟ گفت "آقا برو آن طرف باد بیاید! به من چه ؟ برو از مرغدار ها بپرس !!!"

با خودم گفتم که این هم سر نخ !بدون اتلاف وقت رفتم مرغداری،مرغ دار هم پس از کلی شکنجه 

روحی-روانی از گرانی غذای مرغ گفت و گرانی گندم و اینکه بچه محصل دلرد و خرج زن و بچه اش را ندارد بدهد و کرایه خانه زیاد است و....؛ ایستادن را جایز ندانستم چون نزدیک بود از شنیدن مراثی زندگی آن نگونبخت فلک زده مفصلا اشک بریزم و افسردگی بگیرم ! ولی سرنخ دستم بود:"گرانی گندم"

وقتی سراغ گندمکار  رفتم از گرانی کود برایم گفت و ... !

و حالا من در بیمارستان  بستری ام چون  مافیای قدرت و ثروت دیدند اطلاعات زیاد دارم، ترورم کردند !

چطور!؟

سر نخ من "گرانی کود" بود،خب کود از کجا می آید !؟

من فهمیدم(و کاش نمی فهمیدم) و رفتم سراغ سرمنشا کود ! هر چه از سرمنشا مربوطه سئوال کردم که مگر محصولات ناخوشایند تو چقدر ارزش دارد که اینقدر گران است جواب نداد !

گفتم حالا که اینطور شد به زور از او اعتراف میگیرم... اما خب پرواضح که زور گاو خشمگین از من بیشتر بود و شاخی حواله ما کرد و حالا بدنم از سر تا نشیمنگاه از 7 ناحیه دچار تورم شده است !پس عامل تورم این بود !؟

حالا فهمیدم این مافیای قدرت و ثروت که میگویند عجب قدرتی دارد لاکردار!!

 |+| نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 21:46  توسط سامان فیروزی  | 
 
  بالا