اندر احوالات بوستان*(ویژه استقبال از ورودی های جدید-سال۸۵-)
و من به دانشگاه شدم و فکر همی نمودم که آنجا گاه دانش(مکان دانش) باشد اما بعدها دانستم که در آن جماعت ((گاهی)) به دنبال ((دانش)) روند بیش از آن پی ... باشند.
ناصر خسرو در سفرنامه خود می نویسد:« ... و در آنجا مکانی بدیدم بس سبز که دود از آن بر می خاست و من پنداشتم که آن جنگلی باشد در حال سوختن و یا مکان سرخ پوستان. چون بدانجا شدم ٬جماعتی بدیدم چوبی سفید را به کام برند که دود از آن بر می خاست و آن را سیگار می نامیدند و حین خاموش کردن آن را به زمین می انداختند. و من بدانستم که آن مکان را بوستان گویند و به قول حضرت حافظ "شهری بود پر کرشمه و خوبان ز شش جهت"
علاوه بر دودیان کسانی نیز بدانجا بودند که آنان را ((عشاق)) نام نهاده بودند و همگی بر این اتفاق که
چمن بی هم نشین زندان جان است صفای بوستان از "دوستان" است
و ازانجا چنین دریافتم که اینان نسبتی با هم ندارند.
ودر ان بوستان گربه ای بود که هرگز حاضر به خوردن غذای مطبخ دانشگاه(که آنرا سلف همی خوانند) نبود.»
پاورقی:
*پارک دانشگاه
پی نوشت: بعضی وقت ها آدم را زور می کنند که زود مطلب بنویسد و تحویل بدهد !! و اگر قبول کنی و کارت جالب از آب در نیاید یک نقطه تاریک در کارنامه کاریت داری که پاک شدنی نیست و نمی توانی از شر آن خلاص شوی!!...این هم حکایت همین متن ماست !
در اتاق خود نشسته و مشغول گوش دادن موسیقی از نوع کلاسیک غربی۱ بودم که ناگهان دایی جان بی مهابا وارد اتاق شده،ضبط صوت را به دیوار کوبید و من مات و مبهوت به این صحنه نگاه می کردم که چگونه این وسیله به دیار باقی شتافت! ناگهان بانگ بر آورد که:
- این چیست که گوش می کنی؟ مگر نمی دانی تهاجم فرهنگی یا از آن بدتر شبیخون فرهنگی با همین چیزها انجام می شود؟ گفتم:«دایی جان!این اثر از وزارت ارشاد اسلامی...»
که ناگهان حرفم را قطع کرد و گفت :«اولا مجوز این موسیقی مربوط به زمان آن وزیر دو زنه است که نام همسرش هم «جمیله» بود! بعلاوه معلوم نیست زمان اجرای این موسیقی چه فسادها که انجام نگرفته و در کنسرت ایشان آن مرد مو بلند ساز می زند و آن خانم می جنبد و جماعت در هم می لولند و فسق و فجور می کنند!»
سپس به سمت کتابخانه رفت و رمان های خارجی را به حیاط پرت کرد و نفت بر آن ریخت و به آتش کشید.
گفتم دایی جان ! این ها فقط کتاب رمان بود.
گفت رمان های عشقی پر از فسق و فجورند.
سی دی ها را هم شکست که این ها هم فیلم های خارجی پر از فسق و فجور بودند.
«غربی ها اصولا خود را با فسق و فجور سر گرم میکنند !»
این آخرین جمله دایی جان بود که بدون خداحافظی در را کوبید و رفت !
الان حدود یک ساعت از رفتن دایی جان می گذرد :ضبط صوت ٬وی سی دی ٬و سی دی ها شکسته اند و کتابها سوخته و شیرینی دانمارکی ها توی سطل زباله و مودم کامپیوتر خراب !
یک ساعت ! دقیقا یکساعت از رفتن دایی جان می گذرد و در این مدت دارم فکر می کنم که غربی ها بین آن همه فسق و فجور چطور توانسته اند آپولو هوا کنند !؟
نکند آپولو را هم به قصد فسق و فجور به هوا فرستاده باشند؟
۱-نگارنده هیچ نوع دلبستگی به موسیقی کلاسیک ندارد!(قابل توجه بعضی ها!!)
آپدیت۱:بازی آرزوهای محال...
محسن از من دعوت کرده در بازی وبلاگی "آرزوهای محال" شرکت کنم ! من هم دعوت ایشان را لبیک گفته برای اینکه نشان دهم برخلاف دوستان که Nتا آرزوی محال ردیف میکنند من انسانی بسیار قناعت پیشه و کم خواه هستم٬ فقط آرزو میکنم که خداوند به من یک چراغ جادو محتوی یک عدد غول عطا فرماید ! الهی آمین...
آپدیت۲:نظرسنجی:
بنده از حضور پر شور شما خوانندگان همیشه در صحنه وبلاگ تشکر میکنم که بار دیگر مشت محکمی به دهان یاوه گویان زدید و با شرکت در این نظرسنجی...
خب برید تو نظر سنجی شرکت کنید! تعداد کسانی که شرکت کردن خیلی کم بوده ها.....مکان نظرسنجی گوشه پایین سمت چپ وبلاگ(زیر پیوند ها) قرار دارد.
تولد شبگون
شاید بتوان گفت امروز شبگون دوساله میشود.دقیقا ۲ سال پیش در چنین روزی بود که وبلاگ نویسی را شروع کردم و وبلاگی به همین اسم(شبگون) منتها در پرشین بلاگ براه انداختم و تا تابستان ۸۶ در همان وبلاگ مینوشتم٬اما زمانیکه آن اتفاق برای پرشین بلاگ افتاد تصمیم به اسباب کشی گرفتم و شبگون را به بلاگفا آوردم.ولی این بار شبگون یک تغییر اساسی کرده بود. تصمیم گرفتم که تنها مطالب طنزم را در شبگون بگذارم...نام آن را هم کم کم عوض کردم و گذاشتم "طنزنوشت های یک سفیر".. نام شبگون در پرشین بلاگ "نشخوار های ذهنی یک مغز بیمار" بود. شاید روزی دوباره در شبگون قدیم هم نوشتم...چند وقت پیش همین تصمیم را داشتم٬یک سری از مطالب را ویرایش کردم٬ ولی نشد...به هرحال شبگون اولی مطالبی عمدتا حاوی مطالب شبه فلسفی بود و پس از ترقی٬به طنز تبدیل شد. چرا که «مرتبت طنز از فلسفه بالاتر است۱» انگیزه ام از این کار محک زدن اندیشه هایم با اندیشه های دیگران بود و طنز را به سبب همه گیری آن بهترین روش برای انتقال مفاهیم دیدم.
هر جدی هزل است پیش هازلان هزل ها جد است پیش عاقلان۲
به این مناسبت یک نظرسنجی به مدت یک هفته در این وبلاگ انجام می پذیرد...مکان نظرسنجی گوشه پایین سمت چپ وبلاگ(زیر پیوند ها) قرار دارد. حتما در این نظرسنجی شرکت کنید.
ضمنا پیشنهادات و انتقادات خود را هم در قسمت نظر ها بنویسید.
ترک اعتیاد در سه سوت*(چاپ شده در ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد و نشریه دانشجویی طنز شازده)
سکانس اول:
داريوش به محفل دوستان نشسته بود و گل همى گفت و شنيد كه به نا گه يكى ازرفیقان ناشفیق، سیگاری از جیب بر كشيد و به وى تعارف همى فرمود .داريوش از جاى بشد و چنين بگفت كه شمایان رفيقان نابابيد و سپس داستانی نقل بکرد كه معتادی شطرنجی روی را پرسيدند چگونه شد كه اين گونه شدى ، چنين پاسخ بداد كه دوستِ نا باب .
سکانس دوم:
داريوش دگر بار به جمعِ دوستان فرود آمد و آنان را مشغول آماده سازى خود به قصد گردش بديد .
سوال نمود :(( به پيك نيك همى رويد؟))
و چنين پاسخ بشنید كه:((خير، با پيك نيك رويم((.
پس رفيقان سيخ و سنجاق و پيك نيك بر همى داشتند و با پيك نيك به پيك نيك همى رفتند و داريوش از آن نابابان كنارِه گرفت.
سکانس سوم: *عنوان برگرفته از عنوان مطلبی از علی زراندوست است.
داريوش به جاى پيك نيك و رفيق نا باب و ذغال خوب مطالعه را ترجيح بداد و مجله اى بر داشت زرد و بر جلدِ آن چنين نبشته بود :((محمد رضا حیایی و هديه افشار در بازداشت)) و ....
نشریه را سه بار از ابتدا تا انتها و بالعکس بخواند و تبلیغاتش را نيز بخواند.
سکانس چهارم:
داريوش در جوی افتاده بود و اطراف ِ وى سرنگ ها ريخته و سيگارى برگوشه لبانش و بر زبانش اين ورد كه "شقایق درد من يكى دو تا نيست"
رفیقان از وى بگذشتند و بگفتند: ((داریوشا! تو را چه شد كه اينچنين گشتى؟ مگر تو همان نه اى كه ما را داستان ها ميگفتى از رفیقان ناباب و می گریختی از سيگار ؟))
داريوش جواب بداد كه :(( آرى ،من همان داریوشم اما روزى در مجله اى زرد بخواندم كه "ترك اعتياد تضمينى در سه سوت و بدون درد و بدون بازگشت با طب سوزنی و هیپنوتیزم و انرژى درمانى و...." و از آن آگهى ها بسيار بود و چنين اندیشیدم كه آرى ترك اعتياد آسان همى باشد و در سه سوت ممكن!پس اعتیاد را تجربت كردن مى ارزد ! پس معتاد گشتم و دانستم ترك در سه سوت ممكن نباشد!))
پس رفيقان بخندیدند و با هم بر بساط فرود آمدند و جملگی اين جمله بر لبانشان كه "یارمهربان است كتاب اما مجله زرد باشد بدتر از دوست نا باب"