تبليغاتX
طنزنوشت های یک سفیر

باب خواب از گلستان ۲۰۰۸:(چاپ شده در ماهنامه طنزوکاریکاتوربچه مشد)

ای فرزند... بشنو این حکایت را:

                                                          حکایت

یاد دارم که شبی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه‏ای خفته.شیخی که در آن سفر همراه ما بود، نعره‏ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت. چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود؟ گفت:یاد دارم که شبی شیخی مورد اعتماد ملت در خواب بخفت و چون برخواست اوضاع بر وفق مرادش بنبود! گفتم چگونه شود که اوضاع درهم ریزد و  من به غفلت خفته؟!
ای پسر ! بدان که خواب را مضرات و معایبی است و از آن معایبش همان بود که به روایت نقل شد.ولیکن دگر سود آن باشد که روانشناسان گویند در خواب مشکلات حل می گردد که: 

تـورم ٬گـرانـی و چـنـدیــن بـلا          به کی می کنندش ز کشور برون؟
بگفتا بسی سهل و آسان بُوَد          چـــو در اقتصاد است تحول فزون
چو برهم گزاری کنون پلک خویش         که ارزانی آید به خوابت کنون

پس بدان که مشکلات بسیار حل نگردد و  زیاد گردد مگر  وقتی خواب روی ، چرا که در خواب عملی نتوان کردن بهر خرابتر کردن اوضاع و علاوه بر آن مشکلات زندگانی بدان سان زیاد باشد که تنها در خواب و رویا توان آنان را حل کرد بسان خوردن شتر پنبه را در خواب گه لف لف گه دانه دانه...
گرچه دانم که شباب امروزی تا لنگ ظهر در خوابند و در پی کار هیچ نه...
و فرزند هیچ پاسخش نداد الا اصواتی بدین گون "خر....خر...خ...پ..ف.."

+ نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 23:21 توسط سامان فیروزی (سفیر) |

 

باب <امتحان> از گلستان2008:(چاپ شده در ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد)

 

چون سال به خرداد رسد محصلین را بلایی رسد عظیم و شب هایی هلاکت آور که در آن سر ها در کتاب است و جان ها بی خواب  و آن محصلین را عذاب است . این بلا را نام امتحان باشد و گذر از آن چون هفت خوان.

 

                                                               حکایت

 

محصلی را شرافت بسیار بود و پدر او را پیش معلمان فرستاد که مر این  را تربیتی کنید که عاقل شود و هنر آموزد و پسر ضرب بی محابا زدی و زجر بی قیاس نمودی و چون روز امتحان بیامدی  سوالاتی بدیدی بس دشوار و آنچه از علم او را بهره بودی در ورقه نوشتی.

به روزی که نتایج اعلام شد پسر اوفتاده بودی و رفیقان همه پاس کرده بودندی!

پسر یکی از رفیقان را بپرسید که راز موفقیت چه بود !؟

بگفت "تقلب"

پسر بر آشفت که نی تقلب خطا باشد و ناصواب و  بسان دزدی از اموال عوام الناس.

رفیق اورا ریشخند نمود که کجای کار باشی ، که دزدی را زمانی گویند که صاحب مال ناراضی باشد لیک من پیش از امتحان از دوستی تقلب طلب نمودم  که او راضی باشد!

 

محصل را چه غم باشد که  درسش  را  نخوانده  است او

که آن کس درس خود خوانده، چو خر درگل بمانده است او

تــقــلــب  پـیـشــه  کـن  یــارا، بـــه  روز  امـتـحــان  کــاخــر

کـنـی پاس آن بسـی واحــد، چـو مـی نـوشی از آن ساغر

  

و ای فرزند ! این از آن روی تو را گفتم که نیک بدانی که اگر فارغ التحصیلی سر موعد خواهی تقلب پیشه نما و کنون تکنولوژی را پیشرفت ها بسیار است و با تلفن همراه و بلوتوث و اس ام اس تقلب را متودها بسیار باشد.

ای فرزند ! بدان که زندگی سراسر امتحانی عظیم باشد.پس بدون تقلب چگونه خواهی از پس این امتحان بر آیی؟!

تقلب را در سراسر طول حیات سر لوحه قرار می ده تا تأمل ایام گذشته می نکنی و بر عمر تلف کرده تأسف می نخوری و سنگ سراچه دل به الماس آب دیده می نسایی...

فرزند سخنان پدر قطع نمود و  چنین بگفت که ای پدر لختی درنگ فرما تا فرمولی بر کف دست بنگارم و بعد باقی نصایحت را بگوی !!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 17:3 توسط سامان فیروزی (سفیر) |

باب <اشتغال> از گلستان 2008: (چاپ شده در ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد)

دو برادر به بلادی بودند . یکی شان مثبت بچه ای بود و دیگر از دسته فرزندان ناخلف که فی الجمله خلافی نبود که نکرد و شکری نبود که نخورد. دویمی ترک تحصیل نمود و اولی به دانشگاه درس ها بخواند. حالی که از تحصیل باز آمد بگفت کنون من مهندس باشم و کار بهر من فراوان و مدرک دارم و به پشت میز اندر نشینم و شبانه روز دستور می بدهم و کار هیچ نکنم و پول گیرم و شاد باشم و...از این ماخولیا چندان گفت که طاقت گفتنش نماند!

سالی بگدشت و اورا کار هیچ نبود ، پس بر سر گذری فرود آمد بهر کسب مال بطریق آجر انداختن بالای ساختمان و ساخت ملات سیمان.

ماهی بگذشت و علف ها زیر پایش سبز گشت تا آنکه وانتی بگذشت و عملگان به پشت اندرش سوار گشتند و بر ساختمانی شدند و آجرها انداختند و ماله ها کشیدند تا که صاحب برج بیامد و وی خرمایه بود و 150تریلی بار داشت و چهل نوکر و خدمتکار و سخن آغازید که فلان مالم به انگلستان است و فلان بضاعت به هندوستان و این قباله فلان زمین است و گاه گفتی خاطر دوبی دارم که هوای آن خوش است

بیا بریم سفر دوبی،دوبی،دوبی                   منو با خودت ببر دوبی دوبی *

پسرک که این ها بدید و بشنید، دیگر طاقتش نماند و آجری به بالا بینداخت و بر فرق کوبید و بی هوش گردید. چون به هوش آمد ملت به دور وی گرد آمدند که این چه حال بود؟ و او بگفت که من هندی نی ام و فیلم هندی بهر شما نگویم ولیکن صاحب برج برادر من باشد که سال ها پیش ترک مکتب نمود ...

هان ای پسر !
بدیدی که عاقبت درس خواندن چون است و دل ها از این باب خون است و ظرفیت دانشگاه بی رویه رو به فزون است. حال که به دانشگاه اندر شدن جواد گشته و هر ننه قمری را بدانجا راهی است،پس به دانشگاه رفتن اتلاف وقت است و بدانجا نرفتن بهتر...

نزد گر به مغزت الاغی کلف**                مکن عمر خود را به مکتب تلف
که چون فارغ آیی ز تحصیل و لیک              نداری تو کار و تو پول و هدف

پسر سخن پدر را قطع نمود و بگفت ای پدر ! مرا ببخشای از قطعیدن سخن که وانتی بیامده که ما را بر سر ساختمانی همی برد...

پاورقی:

*توضیح مصحح: جونم...آآآآآآآآ...بیا بالا...
**کلف زدن=گاز گرفتن٬لغتی است مشهدی به معنای گاز زدن.
------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
- گفته بودم بر می گردم ! دیدید برگشتم !؟


کاریکاتور:عباس ناصری

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 16:0 توسط سامان فیروزی (سفیر) |

 پیش نوشت:

خبر:خشم کاخ سفید از پرتاب سفیر(لینک خبر)

تکذیب خبر:اینجانب "سفیر" پرتاب خود به فضا را قویا تکذیب نموده به مقامات امریکایی اعلام میکنم که حق دخالت در امور داخلی این وبلاگ را ندارند ولیکن بنده هر کجا که دوست داشته باشم خود را با کله پرتاب خواهم نمود ! روابط عمومی وبلاگ طنزنوشت های یک سفیر(شبگون) ضمن محکومیت ادعای واهی کاخ سفید نشینان،آن را تلاشی مذبوحانه در جهت کسب رای برای جمهوری خواهان در  انتخابات ریاست جمهوری امریکا می داند . 

 

باب اندر <مکنت و ثروت> از گلستان 2008:(یه زودی در ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد)

 

و ای فرزند ! آن حکایت شنیدستی که :

توانگری را مرضی عارض گشت و همه حکیمان ملک ایران از معالجت وی فروماندند.پس ظریفی بر بالین وی فرود آمد و بدو فرمود که ای مرد! هم از ثروتت به هیچ کس خیری نرسید؛دیدی چگونه مرگ گریبانت بگرفت و مال تورا هیچ سود نبخشید؟

 

                  بسی مال و ماشین و ملیون دلار         دوصد  ملک  و  ویلای  فردونکنار*

                  بسی پول‌‌ِ خفته به بانک سوییس         به  هنگام  مرگت  نیاید   به کار

 

پس توانگر بر ریش وی ریسه ها برفت و به فرنگستان شد و طبیبان فرنگی درمان وی نمودند و سالم به وطن بازگشت و سالیان دراز زیست و آن ظریف از فقر و فلاکت جان بداد و توانگر وی را با دست خویشتن کفن فرمود و خرما و حلوای ختم وی را تناول نمود.

هان ای فرزند ! این از آن روی تورا گفتم که نیک بدانی آنان که پول را مذمت گویند یاوه گویانند.

پس چون در مکتب از تو بپرسند علم بهتر است یا ثروت ، دانشگاه آزاد و مدارس غیرانتفاعی به یاد آور که در ازای پول  علم دهند و معلمان را با آن همه علم در خاطر آر که هر چه علم به دیگران دهند هیچ پول شان ندهند. پس پول گرامی دار و اصحاب علم را خوار.

بدان که قدرت پول راست ولاشک که نداشتنش موجب خفت است و به جیب اندرش مزید عزت!

وآنکس که پول را چرک کف دست خواند را بگوی که دست خود بشوی اگر راست گویی، به یقین نخواهد شست و اگر شوید، از شستمان دست هیچش نخواهد چکید و اگر چکید هیچ تورا نخواهد رسید؛چرا که او بکار پولشویی مشغول و مشروع جلوه دادن درآمد نامشروع وی را امری است معمول.وهر آینه چنین می خواند که:

 

     پول می شویم و  از   کرده   خود   دلشادم             شادم از رشوه و باجی که به کس من دادم

 

و فرزند چنین نوشت که ای پدر! من پولشویی ندانم و رشوه و باج نتوانم... که این همه، کار مفسدان اقتصادی و آقازادگان باشد ولی تو کارمند بودی و من کارمندزاده ام و شپش در جیبم آکروبات زنان باشد. من پول هیچ نشناسم چه رسد به پولشویی!

 

*پاورقی:

(توضیح مصحح:گرچه در برخی نسخ لفظ "دریاکنار" استفاده شده است،منظور شاعر از "فردون کنار" همان شهر "فریدون کنار" بوده که تنگ بودن قافیه شاعر را به جفنگ آورده است.)

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

در اینجا قصد دارم کسی رو به شما معرفی کنم که استعدادش در این مملکت به هدر رفته! این شاعره گمنام در شعر و شاعری دست شعرای بزرگی مثل  حافظ،سعدی،فردوسی و سفیر(!!!) را از پشت بسته است... و ایشان کسی نیست جز خانم مانا! نویسنده وبلاگ پاییز طلایی که قرار بود شعری با سوژه این مطلب بسرایند! حالا شعر این شاعر بزرگ معاصر  به شما تقدیم  می شود :

 

پول   و     پله   و     ویلای    شمال   و    ماشین     زانتیا

برو    و    بیا    و   این ور   و     اونور   با   هزار  کلک و  ریا

ما هم  مثل  همیشه  تی  میکشیم   اونجا   و   کافه تریا

تو خوشبختی ولی من و تو با هم میریم زیر یه خاک سیا !!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 16:35 توسط سامان فیروزی (سفیر) |

باب < فرزند داری > از گلستان 2008(2007 سابق):(چاپ شده در ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد)

 و اى فرزند  اوسط ! به  ناخلف برادر صغیرت  ترك ازدواج را توصیه بنمودم و وی هیچ التفات نفرمود. حال اطفال قد و نیم قد از هیکلش بالا روند !
پس تو را نصيحت نمايم به ترك زاد ولد و آوردنِ فرزند كه آن نباشد مر تورا جز بند، كه در اين زمانه فرزند دارى نرخش گران است و سیسمونی نوزاد قیمت جان.
و چون از آب و گل به در آيد  از عهدۀ خرجش كه برآيد ؟ براى پسر مهریه و براى مدرسه شهریه يا همان همیاری كه عاقبتی نباشد آن را جز بدهکاری ، خرج دانشگاه آزاد از براى تحصيل و سایر چیزها از این قبیل به ناگه همه بر تو شود تحميل... و اگر فرزند دختر شود كه براى تزویج و غمزه و ناز  تورا بايستى تهیه لوازم منزل و جهاز و دراز کردن بسوی خلق دست نیاز...
مگر ما چه كرديم بهر والدینمان یا شمایان ما را چه كرديد كه كنون فرزند طلب كنى و مصيبت را سبب ؟
اگر بچه خواهى زياد نیاوركه اين يكبار آزموده ایم و اجرابکردیم  و چونان آهو در گل بماندیم و حال این سروده از بر بخوانیم:
                        بچه كه عمر و نفس است           عزيز  من دوتا  بس است
                        اگر  شود   بيشتر   از اين            عمر تو  اندر قفس  است
و اصلا يكى هم زياد است چه رسد به دو ! ليك با اين همه گويم كه لازم نيست فرزند  خونی باشد! پس بابا لنگ دراز را به ياد ار ! به  پیرانه سرا*  رو و مردى ۸۰ ساله به فرزندى اختيار نما كه نه خرج پوشک و شير خشک دارد و نه خرج تحصيل و جهاز...
فرزند هيچ بنگفت وليكن سكوت را صداى گريه طفلی در طلب لبن بشکست...

پای ورقی:
*خانه سالمندان

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 19:33 توسط سامان فیروزی (سفیر) |

شماره 22(آذر86) ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد با محوریت کتاب (ویژه نامه نهمین نمایشگاه بین المللی کتاب خراسان رضوی) منتشر شد و مطلب زیر از بنده در آن به چاپ رسید !
این متن آخرین سری از متون "گلستان 2007" هست چون از ماه آینده سال 2007 به اتمام می رسد !


باب< کتاب> از گلستان 2007:

و فرزند دلبندم!خواهم که سخن گویم تو را از چیزی که یار خوش زبان است و دانا و پربیان است و گوید سخن فراوان...
پس حدس زن از چه تو را سخن می رانم !؟
نه ای نابخرد ! آنجه گویم نه "تلویزیون" باشد و نه اینترنت !
این باب در باب کتاب است و قیمت کتاب در شتاب است و کتاب ارزان چون سراب است و وضع مطالعه بسیار خراب است و زمان مطالعه کمتر از عمر حباب است.
 
ز فیلم و          ز TV   و MP3                               ز اینترنت و از چت و Memory
نباشی مگر خسته ای نازنین ؟                           دمی با کتابی بشو همنشین
خواهرت تنها یکبار در کل عمر مطالعه نمود و آن زمانی ببود که در قرمه سبزی نخود ریخته و شوهر از وی شاکی گشته پس بالاجبار سراغ کتاب آشپزی رفته بود. و برادرت تنها یکبار مجله ای خرید که نه بقصد مطالعه بود از بهر عکس ((نیکی تهرانی))ببود. و تو خود آخرین کتابی که خواندی20 سال پیش ، قصص المصور ((تن تن و میلو)) ببود. پس وصیتت کنم به خواندن و از قافله علم جای نماندن !

و فرزند چنین داد جواب که ای پدر ! این همه کردی از محاسن کتاب ما را خطاب !هیچ به یاد ندارم از طفولیت که کتابی خوانده باشی و تو این نیک دانی که تنها چیز که خواندی روز نامه سابقا عصری بود که تنها صفحه حوادث اش را می خواندی و الباقی را شیشه پاک می کردی ! چگونه توقع داری مارا از بهر مطالعت !؟
+ نوشته شده در شنبه 10 آذر1386ساعت 14:22 توسط سامان فیروزی (سفیر) |

باب<

دوستان! شماره جدید(آبانماه۸۶) نشریه طنز و کاریکاتور ((بچه مشد)) منتشر شد و از هم اکنون در کلیه دکه های روزنامه فروشی مشهد قابل تهیه است.

مطلب زیر هم از بنده در این شماره چاپ شده (مژده به دوستانی که دایم غر میزنند که سیاسی ننویس !)

 

(کاریکاتور:عباس ناصری)

 

باب<ازدواج>از گلستان2007:

 

و هان ای فرزند ته طغاری ، برادرانت همه پسران ناخلف بودند و همچون یابو در پی علف . پندناپذیر بودند و از نصیحت در گریز . لیک تو امید آخر من باشی و مرا پاره ی تن باشی . پس گوش گیر آنچه تورا گویم که خیر دنیا و اخری در آن باشد.

این باب در باب "ازدواج" است و آنچه پس از آن آید مهریه و مالیات و باج و خراج است.

بدان که تو چونان موشی هستی فربه که از روزن دیوار عبور کردن نتوانی ، پس جارو بر دمب خود بستن جهالت است و حماقت است و بلاهت است و سفاهت.

کنون که نرخ مسکن 47درصد فزون گشته و تورم به 20 میل فرماید و سهمیه بنزین سفر هم کفاف ننماید ، ازدواج نه چون دستمال بستن بر سر بی درد است، بل اختیار کردن همسر چونان کوبیدن تبر است بر سر و  ایجاد دردسر  و بستن دستمال بر سر.

 

مکن ای پسر تا توانی نکاح         که آید پس از آن بسی اشک و آه

 

 بر حذر باش از دختران این زمان ،که همه با مدرک لیسانسند و بس خطرناکند و  فمینیستانند و در پی حقوق زنانند  و دیگر ظرف نمی شویند و گرد نمی روبند.

و اگر خدای ناکرده خر مغزت را کلف بزد و دامنت از فرط شیدایی از دست برفت ، پیردختری یتیم اختیار فرما که در آن چند سود باشد:

اول آنکه مادرزن نداری و آن نعمتی عظیم باشد.

دویم آنکه پدرزن نداری  و مالش همه در دست آن پیردختر است.

سیم آنکه پیردختر زود جان به ملک الموت تسلیم کند و میراث به تو تقدیم.

چهارم آنکه چون مهریه به عدد سال ولادت باشد، اگر دختر 14ساله خواهی مهرش 1372 سکه شود ولی مهریه پیردختر  60ساله 1326سکه باشد که در این بین 46سکه توفیر باشد. و البته 1326سکه هم رقمی نجومی باشد.

 

وفرزند چنین بنوشت که ای پدر ! دیر نصیحت نمودی و چه نیکو فرمودی  ولی حیف که 1980 سکه به عدد سال میلادی تولد همسر٬ مهر وی بنمودم و کنون پوشک عوض کنم و لباس شویم و گرد  روبم و مس  سایم و سفره  آرایم !

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 20:52 توسط سامان فیروزی (سفیر) |

شماره بیستم ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد(مهرماه۸۶)منتشر شد و از هم اکنون در سراسر دکه های روزنامه فروشی قابل تهیه است.در فهرست نویسندگان این شماره، نام آقای محمدحسن حسامی محولاتی،از پیشکسوتان عرصه طنز(در نشریات توفیق،فکاهیون و گل آقا) به چشم می خورد.شخصا برای بنده مایه مباهات است که اسمم در کنار اسم این بزرگ پیشکسوت عرصه طنز قرار گرفته است.

متن زیر از بنده در این شماره چاپ شده که تقدیم میگردد:


 

باب <اندر بازنشستگی> از گلستان 2007-

و هان ای فرزند ! چون شباب گشت خراب و از تو بگذشت سن و سالی و بدنت بشد از توان خالی، بدان که سالمند گشته ای و به استراحت نیازمند. بعد 30 سال از برای رفع خستگی، نایل شوی به افتخار بازنشستگی.

و من« باز نشسته» ام یعنی که دوباره نشسته ام و لیکن هیچ به یاد ندارم که در گذشته نشسته بوده باشم که کنون بار دومم باشد. و کنون نیز نشستن نتوانم که با یه قران پنج زار حقوق بازنشستگی مگر معاش ممکن باشد ؟! پس بهتر است چنین بگویم که «بازدونده» شدم!

بسی رنج بردم در این سال سی       حقوقم کنون گشته یک پاپاسی

و برگوش دار و به هوش که مردمان از حیث بازنشستگی چند دسته اند :

اول دسته ای که بازنشستگی شان به هنگام صحیح است وآنان زیرکانند و چشم زاغانی چونان «تونی بلر»

دویم آنان که تا مجبور نشوند هیچ کنار نروند و آنان مثل بختکند و هیچ ول کن معاملت نیستند همچون مالدینی،علی دایی،ژنرال مشرف و الخ !

سیم آنانند که بازنشستگی شان زود هنگام است و زندگی شان ناکام و علت آن است که زیادی حرف زنند یا حرف زیادی زنند !

چهارم آنانند که تنها ملک الموت تواند آنان را بازنشسته گرداند و از این حیث بسیارند کسان، بسان فیدل کاسترو و مرحوم حافظ اسد و فرزندش بشار اسد که بازنشسته نشود الی الابد.و چنین باشند همه رفیقان فابریک ما و گویند «هوگو چاوز» لایحه ریاست جمهوری مادام العمر تقدیم مجلس بکرده است.- دامت ریاسته –

و فرزند چنین بنوشت :که ای ابوی گرام ، با 2 صد احترام کنون به آن سن که فرمودی رسیدم و بازنشسته گردیدم . دانستم چه گفتی در آن باب ! باری سخن کوتاه کنم که وقت تنگ است و کنون بایست بهر تامین هزینه اهل و عیال و هزینه دانشگاه آزاد پسر و تهیه جهاز دختر به مسافرکشی روم و هنوز در عجبم که ای پدر ! چگونه بتوانستی در آن عهد 4 زن اختیار کنی و همه را تامین !؟

+ نوشته شده در جمعه 13 مهر1386ساعت 12:0 توسط سامان فیروزی (سفیر) |

 باب شباب از گلستان۲۰۰۷ (چاپ شده در نشریه دانشحویی دگرباش)

و ای فرزند! این فصل از من به تو خطاب است و این باب،در باب شباب است و دل ما از ایشان کباب.

پرهیز کن از ایشان و بر حذر باش ، بالاخص از گروهی به نام اراذل و اوباش که هم اینان از دسته شبابند و از مردم ناباب.و آنان خطرناک مردمانند و از آنان بدتر دانشجویانند که از خزندگانند و از مخمل پوشانند و جنبندگان(جنبش کنندگان). دانشحوی خوب دانشجوی مرده است که زنده ایشان آبروی ما برده است.

بدان و آگاه باش که آمار گوید که همین جوانانند در پی خشخاش و عده ایشان بزهکارانند و عده ایشان سارقان و عده ای قاچاقچیان و الخ...و این نسل سرشار از سوسولانند و قرطیان و زیر ابرو بردارندگان و ریش افشینی کنان و موی بکهامی و سیخ سیخ زنان و گیس گذاران و آرایش کنان و در یک کلام امنیت اجتماعی بر هم زنندگان.

ما دانیم و شناسیم این نانجیبان،پس تو نیز بر گوش گیر این پند پیران. که آنچه تو در آینه بغل 206 توانی دید تنها موی و روی خود است و ما در خشت خام همه را بینیمشان .

و فرزند در حاشیه گلستان چنین رقم بزد :

هان ای ددی(خب*)! از شما به من این خطاب است و از من به شما این جواب که دستپخت شماست این نسل شباب و در این باره سخن قدر کتاب است، که نیست خودکرده را تدبیری و نباشد بر این درد اکسیری. از شماست که بر شماست و نه از ما بر شما.

پاورقی: *خدایت بیامرزاد!

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 17:26 توسط سامان فیروزی (سفیر) |